توضیحات
روزی رسید که نگار دیگر نتوانست به مدرسه برود. دردها بیشتر شده بود
اما دفتر نقاشیاش پرتر
:از همیشه بود. در یکی از صفحهها نوشته بود
پروانهها نمیمانند. آنها میآیند تا چیزی از زیبایی را یادمان بدهند“
بعد آرام میروند
“.من نمیترسم که بالهام نازکاند. میترسم که پرواز نکنم
یک شب بارانی، مامان دفتر را بست. نگار خوابیده بود، با چشمهایی آرام و دستهایی کنار بدن. زخمهایش هنوز بودند اما دیگر نمیسوختند
پیش از طلوع، پروانهای سفید از پنجره باز پر کشید و در تاریکی ناپدید شد
کسی ندیدش جز نسیمی که رد شد و پرده را آرام کنار زد

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.