توضیحات
آیا شما تا به حال، آن شهربازیهای پر از هیاهو را که چراغهایشان برق میزند
صدای موزیک از هر گوشهشان بلند است و پر از صدای شور و نشاط و خندهاند، بعد از نیمهشب دیدهاید؟
من دیدهام، چون پدر من نگهبان شهر بازی است
بعضی شبها پیش پدرم میمانم. پدرم کلبهی خیلی کوچکی دارد که بین ماشینهای کوبنده و چرخ و فلک اسبی قرار گرفته است. همانجا برای خودش چای دم میکند و مینشیند
اما بیشتر وقتها بیرون است و میان دستگاههای داخل شهر بازی مدام گشت میزند
وقتی که چراغهای شهر بازی خاموش میشوند، تاریک تاریک میشود، اما من اینطوری هم شهر بازی را دوست دارم، چون دیگر از آن ساعت به بعد تمام اسباببازیهای شهر بازی مال من هستند
سوار هر کدام که دلم بخواهد میشوم. در آن تاریکی، اسباب بازیها من را میببینند، میشناسند و صدایم میزنند.
.
مظفر ایزگو/ ترکیه
داستان کوتاه/ برگردان: مریم ذوالفقاری

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.