توضیحات
شاید عمو منتظر است. منتظر پاییزی که آفتاب روشنش طعنه بر تیرگی بخت عمو جان بزند و یا برگ های سرخ و زردش آویزان بر درخت خوش اقبال رسیدن باشد.
شاید مادر جان راست بگوید و عمو جان هیچ وقت یادش نیاید هیچ کدام از ما را و در خیالش همراه زنی باپالتوی قرمز زندگی کند و خوشبخت شود.
دکترش هم می گوید خوب شدنی نیست. و تا آخر عمر اسیر دارلمجانین است. اما من خدا خدا می کنم که یادش بیاید. یادش بیاید که عاشق است. من را یادش بیاید و یا دست کم یادش بیاید که خانم دکتر دارلمجانین همان زنی با پالتوی قرمز که سال هاست با خیالش زندگی می کند

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.