توضیحات
صبحی رسید که با هیچ آفتابی همراه نبود.
درختها به جای آواز، سکوت کرده بودند، و کلاغها، به جای قارقار، فقط نگاه میکردند.
نورا کنار دیوار شکستهی خانهشان نشسته بود و یک تکه نان خشک را در دست داشت.
نان، آنقدر خشک بود که اگر به سنگ میخورد، شاید سنگ بشکند.
اما نورا آن را نخورد.
بیشتر از گرسنگی، فکری در سرش بود.
او نان را به آهستگی روی خاک گذاشت،
با انگشتهای کوچکش، روی آن خطهایی کشید،
و در دلش گفت:
“اگر نقشهای وجود ندارد، من خودم نقشه را میکشم”.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.