توضیحات
در شهری که شبهایش بیشتر به کابوس شبیه بود نه چون پناهی برا آرامش، دو نفر زندگی میکردند که هیچگاه نباید مسیرشان به هم میرسید. او، دختری بود با قلبی مملو از آرزوهای خاموش، پلیسی جوان که عدالت را مانند شعلهای مقدس در دلش حمل میکرد. و او، مردی که در میان سایههای قانونشکنی زندگی کرده بود، مردی با گذشتهای تاریک و قلبی زخمی که فقط به گریز فکر میکرد.
دیدارشان، نه اتفاقی بود و نه سرنوشت. انگار دنیا نقشهای کشیده بود که آنها را در مقابل هم قرار دهد، جایی که عشق در برابر وظیفه قرار میگیرد و تصمیمات، به قیمت جان تمام میشوند.
اما این قصه فقط یک عاشقانه نبود. این قصه، از خیانت دنیا به دو قلب پاک میگفت. از جنگی که میان عشق و عدالت درمیگیرد و از سرنوشتی که هیچکس نمیتواند از آن بگریزد.
و همه چیز، از شبی شروع شد که او را برای اولین بار دید… شبی که چشمهایشان به هم گره خوردند. شبی که هر دویشان فهمیدند، چیزی در آن نگاه هست که حتی مرگ هم نمیتواند از بین ببرد.
حالا، چهل سال از آن شب گذشته. شبی که شعلههای یک عشق خاموش شد، اما خاطراتش هنوز مثل آتش، زندهاند. و این داستانی است که باید گفته شود، حتی اگر شنیدنش قلبها را بشکند.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.