توضیحات
هیچ جوابی نمیاد.فقط سکوت…
دارم شک میکنم. شاید نباید میاومدم.شاید ماتیاس اینجا نیست. شاید اصلاً نباید بهش اعتماد میکردم…اما همون موقع، پشت یکی از قفسهها، یه نور خیلی ضعیف میلرزه.نه چراغ، نه شمع…یه نور کمرنگ، انگار از چیزی داره میتابه.
یه چیز که منو صدا میزنه.
یارا قدم برمیداره… آروم، بیصدا، با تردیدی که تو بندبند تنش میلرزه.
چوبهای تیره، کتابهای خاکگرفته… همهچی شبیه خوابه.
دستشو دراز میکنه و با نوک انگشتاش کنار قفسه راه میره.وقتی به پیچ راهرو میرسه، یه لحظه مکث میکنه.نفسشو حبس میکنه… و بعد، قدم میذاره تو.
یه چراغقوهی کوچیک…و کنار اون، دفترچهی چرمی کهنهای افتاده.
یارا خم میشه.با تردید دفترچه رو برمیداره.
دستش میلرزه… همون لحظه، انگار یه نسیم سرد از لای قفسهها رد میشه و موهاشو تکون میده.
بازش میکنه.
خط اول با دستخطی آشنا، ولی فراموششده نوشته شده:
“اگه اینو میخونی، یعنی هنوز زندهای… و هنوز وقتشه”

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.