توضیحات
از جایم بلند شدم. به اتاق برگشتم. باید تکلیفم را با او روشنکنم. به هیچجا و به هیچچیزی نگاهی نکردم. با ترس لبهی تخت پشت به او نشستم.
با استرس زیاد برگشتم که با او صحبت کنم. از تعجب شوکه شدم. هیچکس در اتاق یا روی تخت نبود. من بودم! خودم بودم! دیگر مغزم داشت میپوکید.
دراز کشیدم و مثل قبل پلکهایم سنگین شد و خوابیدم.
با صدای در زیرچشمی دیدمش که وارد اتاق میشد. پلکهایم سنگین شد. از خوابیدن زیاد خسته و از بیتحرکی بیزار بودم. نمیدانم چند ساعت خوابیدم. بهآرامی پلکهایم را باز کردم.
شاید بهتر باشد پلکهایم بسته بماند. نمیخواهم منِ دومم را ببینم.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.