توضیحات
قلم را در دوات زد و با دستهای لرزان چیزهایی نوشت. دیوارهای خانه پُر بودند از قابهای بزرگ و کوچک که از جوانی خطاطی کرده بود. هر که وارد عمارت میشد فکر میکرد به موزهی خط آمده. حالا هم سعی داشت بنویسد:”ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود/ وین رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود.”
این بیت را هزار بار نوشته بود و باز تکرارش میکرد. سینهاش گنجینهی اشعار بود اما از هیچ بیتی تا این اندازه خوشش نمیآمد. انگار جادویی در آن بود که وادارش میکرد مدام آن را بنویسد یا زمزمه کند. گرچه خودش میدانست چه موقع و به چه علت این شعر در ذهنش حک شد و چرا ول کنش نیست. زندگیاش همین دو مصرع بود. از بیست سالگی که مجبور شد آن رازِ سر به مُهر را با خودش حمل کند و یک عمر به خاطرش دروغ بگوید.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.