توضیحات
به خانه آمدم سکوت سنگینی در خانه بود سکوتی که دیگر از آن سکوتهای ترسناک و پر از انتظار نبود، اما هنوز هم سنگین بود به پنجره نگاه کردم؛ خورشید در حالِ غروب کردن بود و نورِ ملایمش، رنگِ تمامِ اتاق را به رنگِ خاک کرده بود به این فکر کردم که زندگی، برخلافِ تمامِ آن مهربانیهایی که امروز به این دو نفر بخشیدم، همیشه رنگین نیست من یاد گرفته بودم که در پسِ هر لبخندی، یک ویرانیِ پنهان وجود دارد شاید از این پس، دیگر آن تنهاییِ وحشتناکِ میانِ جمع را حس نکنم، اما میدانستم که سایهی گذشته، مثلِ یک ردِ نخِ محکم، همیشه در تار و پودِ وجودم باقی خواهد ماند

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.