توضیحات
گاهی زندگی انسان را بیش از اندازه خسته میکند. آنقدر که دیگر حریف خودت هم نیستی. مثل من که جاده، راه، بی پولی و صدتا کوفت و زهرمار دیگر خستهام کرده است. امروز خواب ماندم. از خستگی بدنم نمیکشید بیدار بشوم.چه کار کنم؟ به جهنم که خوابیدم.آدم آهنی که نیستم! ولی کسی این خستگی را درک نمیکند. نه شهرداری و نه خانوادهام.تا برسم میدان امام شد هفت صبح و در حالیکه الان باید ساعت میزدم.تنم کوفته و مغزم داغان بود. تمام سلولهای تنم جواب کرد. باران شلاقی میبارید و انگار سونامی از آسمان راه افتاده بود. هر چه به خورد جوبهای شهر داده بودند بالا میآورد و میریخت توخیابان زیر پای مردم.خیابان را آب و زباله گرفته بود. پاییز انگار زور خودش را میزد تا روی زمستان را کم کند. هر چه سرما در چنته داشت رو میکرد. لجبازی فصل ها هم دیدن دارد. خیابان پر از چترهایی بود که سرهایی با هزاران فکر و نقشه در آن فرو رفته بودند.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.