توضیحات
آن روز فهمیدم مرد شدن گاهی از دل فقر آغاز میشود.
مادرم زنی صبور و خاموش بود که بار زندگی را بر شانههای نحیف خود میکشید.
چون تنگدست بودیم، غروبها که آفتاب پشت دیوارهای کاهگلی پنهان میشد، مادر چادر کهنهاش را بر سر میانداخت و به بازار میرفت. با سبد کوچکی که در دست داشت. نگاهش به میوههایی میافتاد که دیگران نخریده بودند. سیبهایی با لکهای روی پوست، پرتقالهایی نیمهخشک یا اناری ترکخورده. با لبخندی آنها را درون سبد میریخت و میگفت:
«خدا روزی ما را در دل همین میوهها پنهان کرده».

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.