توضیحات
گاهی توی خواب زنی با دامن آبی را میدید که آتش گرفته و دارد او را توی پارچهای خیس میپیچاند، زن گریه میکرد و لبهایش را تکان میداد اما کلماتش پیش از آنکه به گوشهای بندیر برسند خفه میشدند. بندیر زن را نمیشناخت اما هر بار که از آن خواب میپرید صورتش از اشک خیس شده بود و بعد تبش شروع میشد. بوی کولی و دستهای سردش تنها چیزهایی بودند که او را از دنیای آتشگرفتهی توی خواب بیرون میکشیدند. کولی بوی خاک و علف میداد، حتی توی زمستان هم آنقدر بوی تنش شدید بود که انگار هر شب توی علفزار میخوابد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.