توضیحات
هوا غروب شد و بیهوا گمت کردم…
شروعِ یک شبِ بیانتها گمت کردم
تو ماجرای شبِ شعر و شادیام بودی
و در ادامهی این ماجرا گمت کردم
صدا زدم که کجایی؟ صدا به من برگشت
شبیه گم شدنِ یک صدا گمت کردم…
در این سکوت، در این نیمه راهِ ترسآلود!
کسی نبود به جز ما دو تا…گمت کردم
تو ماه بودی و در آسمان… نمیدانم
کجای جنگلِ ابری تو را گمت کردم؟
مگر نه دستِ تو مابین دستهایم بود؟
چه شد؟ چطور؟ چگونه؟ چرا؟ گمت کردم
مرا ببخش اگر لا به لای شهریها
شبیه سادگیِ روستا گمت گردم…
همیشه زود، سروکلهی تو پیدا شد
ولی همیشه در این سالها گمت کردم…
به من که این همه بیدقتم امیدی نیست…
خودت به خانه بیا هرکجا گمت کردم…

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.